دو مردِ دانشمند
زماني در شهرِ باستانىِ اَفکار، دو مردِ دانشمند
زندگى ميکردند كه با هم بد بودند و دانشِ
يكديگر را به چيزى نمي گرفتند. زيرا كه يكى
وجودِ خدايان را انكار مىكرد و ديگرى به آن ها
اعتقاد داشت.
يک روز آن دو مرد يكديگر را در بازار
ديدند و در ميانِ پيروانِ خود درباره وجود يا عدمِ
خدايان به جر و بحث پرداختند. و پس از چند
ساعت جدل ازهم جدا شدند.
آن شب منكرِ خدايان به معبد رفت و دربرابرِ
محراب خود را به خاک انداخت و از خدايان
التماس كرد كه گمراهى گذشته او را ببخشايند.
در همان ساعت آَن دانشمندِ دیگر، آن كه
به خدايان اعتقاد داشت،کتاب های هاى مقدسِ خود را
سوزاند. زيرا كه اعتقادش را از دست داده بود.
جبران خلیل جبران
----------------------------------------------
درویش و خواجه
درویشی بی سروپا خواجه ای را گفت:«اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه میکنی؟»
گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»
درویش گفت:«امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار.»
خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.
----------------------------------------------
پیرزنی به كریم خان زند شكایت برد كه
دزدان نیمه شب به خانه ام هجوم آورده و آنچه داشتم را به یغما برده اند،
كریم خان به ملامت در او نگریسته و گفت؛
چرا خفته بودی كه حرامیان به خانه ات وارد شوند
و پیرزن پاسخ داد، گمان می كردم كه تو بیداری!
-----------------------------------
ديوار و ميخ
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند
---------------------------------------
-----------------------------
-------------------------------
مرد کور
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
------------------------------
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
------------------------------
------------------------------
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
------------------------------
ماجرای حکیم و سوالهای پسر زیرک
در روزگاری در شهری مردمی کم سواد زندگی می کردند
و حکیمی در آنجا بود که بسیار ادعای فضل و سواد داشت .
اما روزی در حالی که حکیم در حال سخنرانی برای مردم بود
پسرکی 7-6 ساله در جلسه وی حاضر شد
و گفت مسئلتم یا حکیم (یعنی سوال دارم )
حکیم گفت : بچه جان تو را چه به سوال برو تیله ات را بازی کن !
اما وقتی اصرار کودک را دید گفت بپرس اما مختصر !
پس پسرک گفت یا حکیم
آیا این گوشت گاو که می خوریم حلال است؟
حکیم لبخندی زد و گفت آری چطور ؟
پسرک گفت : آیا هنگامی که گاو نر با گاو ماده با هم آمیزش می کنند
و از آن بچه بوجود می آید خطبه عقدی جاری ساخته اند تا به هم حلال گردند ؟
حکیم متعجب گفت معلومه که نه !
پسرک دوباره گفت پس اگر خطبه نخواندند نتیجه آن است که
فرزندی که از این دو گاو بهم رسد نامشروع باشد و حرام زاده و خوردن آن جایز نباشد!
پس حکیم لختی بیاندیشید و وقتی به نتیجه نرسید
پسرک را از مجلس بیرون انداخت وگفت : نیم وجبی هم برای ما آدم شده!
دوباره روزی پسرک در سر مجلس سخن حکیم حاضر شد و گفت : مسئلتم یا حکیم
پس حکیم گفت امروز چه می گویی ؟
پسرک گفت یا حکیم آیا خداوند پستان زنان را برای شیر دادن آفریده ؟
حکیم گفت : بله !
دوباره پسرک پرسید پس چرا مردان از این پستانها لذت می برند ؟
حکیم گفت : البته خداوند این پستانها را برای لذت هم آفریده البته لذت حلال!
دوباره پسرک پرسید اگر خداوند پستانها را برای لذت آفریده
چرا به جای دو عدد ده عدد پستان نیافریده که
هم لذت بیشتر برای مردان باشد و هم شیر بیشتر برای فرزندان !!!
دوباره حکیم که جوابی نداشت عصبانی گشت و وی را بیرون انداخت !
و روزی دیگر پسرک در مجلس حکیم حاضر شد و تا خواست سوال بپرسد
حکیم سریع گفت : ببین بچه جان اگه سوال این دفعت هم 18+ هست همین حالا بزن بیرون !
پسرک گفت : نه امروز سوال من 7- است و مربوط به خودم .
حکیم نفسی کشید و گفت: بپرس .
پسرک گفت : مادر و پدر من قصد دارند از هم جدا گردند
و حکم این بوده که پدر من باید از من مراقبت کند
در حالی که من دوست دارم با مادرم زندگی کنم .
حال سوال من این است که
من مدتی را در کمر پدرم بودم و مدتی را در شکم مادرم تا بدنیا آمدم
پس چه فرقی بین این دو است که اولویت باید با پدرم باشد؟
حکیم فکر کرد جواب را یافته پس با خوشحالی گفت : ها !
ببین پدرت چند ساله بود که تو بدنیا آمدی ؟
پسرک گفت : 26 ساله !
حکیم گفت : پس تو در مدت 25 سال در وجود پدرت بودی و وی تو را حمل می کرد
در حالی که فقط یک سال در وجود مادرت بودی
حال خودت بگو کدامیک مستحق تر است ؟
پسرک گفت : باز هم زدی به سنگ حکیم !
چرا که پدرم من را 25 سال حمل کرد در حالی که
من دراین 25 سال خیلی زور میزدم 1 گرم بیشتر نبودم !!!
به عبارتی پدرم در ازای هر سال من را یک گرم جابجا کرده
اما مادرم وقتی من در وجودش بودم در یک سال به طور متوسط
یک کیلو و نیم از وجود مرا حمل می کرده
و یا به عبارتی 1500 گرم و باز به عبارتی 1500 سال !
و اگر 1500 را از 25 سال کم کنی 1475 سال باقی می ماند
یعنی مادر من 1475 سال بیشتر از پدرم مرا با خود حمل کرده !!!
حال تو بگو کدامیک مستحق ترند ؟!
پس گویند که در آن روز حکیم از آن شهر برفت !
-----------------------------