تبليغاتX
سینما - موزیک - بازی - توصیه های جنسی - دیوان کامل حضرت شاه نعمت الله ولی

سینما - موزیک - بازی - توصیه های جنسی

توصیه هاو روابط جنسی-عکس-سینما-دانلود موزیک- دانلود نرم افزار-game

 

دیوان کامل حضرت شاه نعمت الله ولی

 

http://www.govashir.com/photo/mahan1/images/01.jpg

 

 

 

حضرت حق کجا شود راضی که دل بنده ایی بیازاری

 

 



خرابات


 

درخرابات فنا ملک بقا داریم ما خوش بقایی جاودانی زین فنا داریم ما
کشته عشقیم و جان درکارجانان کرده ایم این حیات لایزالی خونبها داریم ما
خم می درجوش وماسرمست وساقی درنظر غم زمخموران ایندوران چراداریم ما
جام درد درد او شادی رندان می خوریم دردمندانیم ودایم این دوا داریم ما
دیگران گرملک ومال و تخت شاهی یافتند سهل باشد نزد ما زیرا خدا داریم ما
نقد گنج عشق او در کنج دل ما دیده ایم این چنین گنجی طلب می کن ز ما داریم ما
درطریق عاشقی عمری است تا ره می رویم رهبری چون نعمت الله رهنما داریم ما




جانان

شاه خود رایی است این سلطان ما جان فدای او و او جانان ما
با دلیل عقل عاشق را چه کار حال و ذوق ما بود برهان ما
بحر ما انهایی هست نیست خوش در آ در بحر بی پایان ما
عشق اگر داری به میخانه خرام ذوق ما میجو ز سرمستان ما
دینی او عقبی از آن این و آن ما از آن او و او هم زان ما
قرص ماه و کاسه زرین مهر روز و شب بنهاد اندر بر خوان ما
دل کباب است و جگر بریان ولی نعمت الله آمده مهمان ما




درمان


در د در دل بود درمان ما خوش بود دردی چنین بر جان ما
عشق او بحری و ما غرقه در او تو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گویی جان به جانان می دهم جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشق است وما مست و خراب سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ایی گنج او جو در دل ویران ما
دوست دار نعمت الله خودیم نعمت الله باشد از یاران ما




دل روان



دل روان جان میدهد درعشق آن جانان ما گر قبولش میکند شکرانه ها برجان ما
غرق دریای بی پایان کجا یابد کنار ساحلش پیدا نباشد بحر بی پایان ما
هرچه آید درنظر آئینه گیتی نماست روشنش بنگر که باشد نور ان جانان ما
جان حیاط جاودان از عشق جانان یافته عشق اگر داری طلب کن ذوق جاویدان ما
مجلس عشق است و رندان مست وساقی در حضور ساغر می نوش کن شادی سر مستان ما
سینه بی کینه ما مخزن اسرار اوست گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران ما
نعمت الله رند سرمست است و جام می به دست می به رندان میدهد این سید رندان ما



دل ما

جامی است جهان نما دل ما بنمود به ما خدا دل ما
شمع دل ماست نور عالم افروخت بخود خدا دل ما
عشقش بحریست بیکرانه خوش بحری و آشنا دل ما
سلطان عشق است و جان غلامش او پادشه و گدا دل ما
درد دل ما دوای جان است به زین چه کند دوا دل ما
عهدی بستیم و جاودان است پیوند نگار با دل ما
دل خلوت خاص سید ماست او خانه خدا اسرا دل ما




جام گیتی نما

جام گیتی نما ست این دل ما خلوت کبریاست این دل ما
در دل ما جز اومی گنجد روز و شب با خداست این دل ما
کنج دل گنج خانه شاه است مخزن پادشاست این دل ما
ما و دل هر دو خواجه تا شانیم یار و همدرد ماست این دل ما
دردمندیم ودرد می نوشیم درد دردش دواست این دل ما
در خرابات عشق دل گم شد تو چه دانی کجاست این دل ما
نعمت الله از دل ما جو که بدوآشناست این دل ما




دل

دل ما گشته است دلبر ما گل ما بیحد است و شکر ما
ما همیشه میان گل شکریم زان دل ما قویست در بر ما
زهره باشد حوادث فلکی گر بگردد به گرد لشکر ما
ما به پری پریم سوی فلک زانکه اصلی است اصل گوهر ما
نعمت الله نور دیده ما است سایه اش کم مبادا به سر ما




خوش چشمه آبی

خوش چشمه آبی است روان در نظر ما سیراب شده خاک در از رهگذر ما
از دیده ما آب روان است به هر سو امید که جاوید بماند اثر ما
ما آب حیاتیم و روانیم به هر سو سرسبزی باغ خضر است از گذر ما
میخانه ما قبله حاجات جهان است شاد که جهانی به سر اید به درما
نوریست که از دیده مردم شده پنهان روشن بتوان دید ولی در نظر ما
مستیم ونداریم خبر از همه عالم این است خبر هرکه بپرسد خبر ما
در آینه دیده سید نظری کن تا باز نماید بتو روشن به سر ما





ما بنده درویشیم

ما بنده درویشیم شاها نظری فرما صاحب نظری شاها ما را نظری فرما
آنجا که مقام توست ما را نبود باری باری زسر احسان اینجا نظری فرما
تو ناظرو منظوری ما آینه روشن در آینه روشن جانا نظری فرما
ما از نظر لطفت داریم بسی امید نومید مکن ما را حالا نظری فرما
در هر چه نظر کردیم نور تو دران دیدیم با عقل از آن گفتیم :اشیا نظری فرما
ای موسی بن عمران ذاتش نتوانی دید در عین همه بنگر اسماءنظری فرما
با سدی سرمستان داری نظری شاها از بهر دل سید ما را نظری فرما




خوش آب حیاتیست

خوش آب حیاتیست روان در نظر ما عالم همه سیر آب ده از رهگذر ما
از دیده ما آب روان است به هر سو امید که جاوید بماند اثر ما
عمریست که در گوشه میخانه مقیمیم رندان همه سرمست فتاده به در ما
ما غرق دریای محیطیم چو ماهی ما را تو به دست آورو می جو خبر ما
سودا زده زلف پریشان نگاریم تا از سر آن زلف چه آید به سر ما
خوش نقش خیالی است در این خلوت دیده روشن بتوان دید ببین در نظر ما
هر میوه که در جنت اعلا نتوان یافت از نهمت الله طلب و از شجر ما




چیست عالم

چیست عالم شبنمی از بحر ما کیست آدم عارفی در شهر ما
هر کجا بکری است در دار وجود از سر مهر امده در مهر ما
دهر جز نقش خیالی بیش نیست بگذر از دهرو طلب کن دهر ما
عقل زهر است ای پسر پازهر عشق زهر بگذار وبجو پازهر ما
رحمت ما بر غضب پیشی گرفت لطف ما مستور کرده قهر ما
غیر ما در بحر ما دیگر مجو خود کجا غیری بود در بحر ما
نعمت الله نعمتی دارد تمام جمع کرده این همه از بهر ما




عود

جان چو عود است و دل چو مجمر ما آتشش نور عشق دلربا
آفتاب سپهر جان وجهان پرتوی دان زرای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال قطره ایی دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشن رای ذره ای باشد ان ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جان است بنده وار ایستاده بر در ما
عرصه کائنات ومافیها خطه ایی دان ز ملک کشور ما
دامن ما دوست ما پس از این چونکه آمد بخود فرو سرما
ما نه مائیم ما همه اوئیم اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخاست خواجه وبنده شد یکی بر ما




مشک

مشک چبود شمه ای از بوی ما کیست عنبر واله گیسوی ما
آب چشم ما بهر سومی رود هم ز چشم ماست آب روی ما
صبحدم باد صبا خشبو رود می برد گردی ز خاک کوی ما
تا قبول حضرت سلیمان شدیم شاه ترکستان بود هندوی ما
غرق دریاییم اگر تو تشنه ایی آب می جویی قدم نه سوی ما
عود دل در مجمر سینه بسوخت بزم ما خوشبو شده از بوی ما
عاقلان را گفتگوی دیگر است قول عشاق است گفت گوی ما
عید قربان است وطویی میکنیم جانهای قربان شده در طوی ما
سیدیم وعاشقان را بنده ایم لاجرم عالم بود انجوی ما




پادشاهی

پادشاه وپادشاهی ما ودرویشی ما عاقلان وآشنایان ما وبی خویشی ما
در میان عشق بازان ما کمیم از هر کمی از کمی ماست در عالم همه بیشی ما
خواجه گر دارد غنا دارد غنایی بر غنا از غنای خواجه خوشتر فقر درویشی ما
بنده دلریش سلطانیم ومرهم وصل او است عاقبت رحمی کند سلطان به دل ریشی ما
صورت سید که دیدی آخرش خوانی رواست معنی او رانگر دریاب این پیشی ما




درد بی درمان

صد دوا بادا فدای درد بی درمان ما درد دردش نوش کن گرمی بری فرمان ما
خون دل در جام دیده عاشقانه ریختیم بر امید انکه بنشیند دمی بر خوان ما
خانه خالی کرده ایم وخوش نشسته بر درش غیر او را نیست بارش در سرابستان ما
دل حیاط جاودانی یافته از عشق دوست همدم زنده دلان شو تا بدانی جان ما
در میان ما واو غیری نمی اید بکار ما از ان دلبریم و دلبرما زان ما
درد درد او دوای درد ما باشد مدام عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما
آشنای نعمت اللهیم وغرق بحر او ذوق اگر داری درآدر دربحر بی پایان ما
بندگی سیدم چون پیشواست خدمت سنجر چه کار اید مرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 4:25  توسط storm  |